خب هفته عجیبی بود.

هم اتاقیم خر خدا اومد رو تخت طبقه دوم رو تختیش عوض کنه، هر چی گفتم بیا بریم تو هال عوض کنیم گوش نکرد. اومد تخت رو بلند کنه منم تشک رو هل دادم افتاد روش از همون جا افتاد رو زمین مهره کمرش شکست😑 ولی خداروشکر نخاعش چیزی نشده. خودمم عین چی سرما خوردم و افتادم اد دم امتحانا. البته گشادم کردم ولی خب اشکال نداره. 
شنبه تایم سریز دارم و دوشنبه مهندسی مالی 2. دومی متاسفانه ترسناک تره. اولی هم ترسناکه ولی کمتر. تا الان هیچی نخوندم ولی اولی رو طی ترم بیشتر وقت گذاشتم اوضاع بهتره. در کل از فردا باید بشینم درس بخونم وگرنه به فنا میرم و این بده. این ترم خیلی بد بود. نه میانترمی نه تمرینی نه چیزی. همه نمره جمع شده پایان ترم. بعد الان یکی که کل ترم نیومده بشینه پایان ترم بخونه از منی که طی ترم خوندم و کلاسا رفتم و از شانسم پایان ترم سرما خوردم بیاد و بیشتر بشه. ستمه خدایی. ولی سگ کی باشن عمرا بزارم جایگاه دومیم از دست بره😎

دیه همینا. یکمی که هم اتاقیم این جوری شد افسرده و ناراحت شدم. به خاطر اینکه خب سنش کمه، فاصله پدر و مادرش بالاسرشن، جوون ترن، فامیلاشونم خب سالم و جوون ترن. داشتم فکر میکردم که اگه برای من اتفاق می افتاد( فارغ از اینکه من هیچ موقع اون بالا نمیرم و برمم و بیوفتمم قطعا به خاطر قدم قبل اینکه کمرم برسه زمین سرم میخوره اینور اونور و میمیرم) من واقعا کسی رو نداشتم.مادربزرگ و پدر بزرگ و پدر و مادر که ندارم. داداشم که درگیره نمیتونست صبح تا شب پیش من باشه. فامیلامونم که پدری که هیچ خبردارم نمیشدن. مادری هم خاله و دایی زیر 65 سال ندارم اونام حتی نمیتونستن دستم بگیرن بلند بشم حتی! چه برسه به اینکه سن خودشون رفته بالا و یکی باید مراقبشون باشه. دوست رفیقم ندارم بگم اونا میبودن. من الان مراقب عرفان هستم تا خوب شه بره خونشون یا مامان باباش قراره بیان ولی برعکسش واقعا نمیدونم هم اینجوری بود یا نه. اره خلاصه ناراحتی و غم بهم غلبه کرد و احساس تنهایی کردم. خلاصه باید مراقب خودم باشم وگرنه که کسی نیست هوامو داشته باشه.

نمیدونم واقعا. اینجور وقتا تو همه تصمیمام شک میکنم. یه لحظه میگم بشینم بخونم دکتری قبول شم. بعد میگم واجب نیست و میشه فعلا از خوابگاه اینجا استفاده کرد تا ترم پنج و دوباره میگم چهار ترمه تموم کنم و برم سربازیم اوکی کنم بعدش کارای دیگه. دوباره دوباره هر لحظه هی فکرم عوض میشه. نمدانم. ایشالاه خدا کمکم کنه.

بدجورم دلم رابطه و زن میخواد نیاز دارم واقعا به یکی:( امروز دقیقا یه ماه شده که تموم شده رابطه ام. یه وقتا یادش میوفتم یاد خاطرات و شیطونی هایی که باهم داشتیم و دلم تنگ میشه. یه وقتا میگم کاش همون برام اوکی میشد و میرفتیم پی زندگیمون. حداقلش مثل بالا وقتی احساس تنهایی میومد سراغم میدونستم یکی هست. هعییییییییییییییییییییییییییییی.

چه ثبت خاطرات غمیگینی شد😅.

اینقدرم خراب نیست بابا. بزار یکم از خوبی ها بگم. اون پی ار پی با اینکه تو پاچه ام رفت ولی واقعا اثرگذار بود ولی خیلی بهتر شده موهام. این ماه و احتمالا تا اخر این ماه. خیلی عالی و سر جا خرج کردم. تقریبا خرج اضافه ای نکردم و اصلا از بیرون غذا نگرفتم. درس و اینامم بد نخوندم خدایی. تا شنبه این هفته هم باشگاه رو مرتب منظم رفتم. تا اینکه هم مریض شدم هم این عرفان به فنا رفت. یه کوچولو هل بدم و امتحانا رو خوب بدیم هم کار تمومه و ماه خیلی خفنی رو داشتیم. اها چشم نزنم هم مالی هم خیلی خوب بوده و سرمایه گذاریا هم خوبه. دیه اینکه همینا.