The last day on a Earth

ابن آخرین پستی هست که اینجا می زارم. با اینکه خیلی چیزها رو تغییر دادم و زندگیم بهتر شده ولی هنوز همون آدم قبلی ام. این روزا یاد دوران پشت کنکور موندن ام میوفتم. اون موقع ها هم چنین حس و حالی داشتم. خیلی غذا میخوردم. مینشستم پست سر هم فیلم وسریال میدیدم. خودارضایی خیلی میکردم. همش خودمو سرزنش میکردم و سایر کارهایی که انجام میدادم. رفتم یکم اون پست هایی که تونسته بودم از این ور و اون ور جمع کنم رو خوندم. خیلی چیز ها هنوز مثل قبله با اینکه سال ام داره میشه. مثلا نوشتم با انجام کار های روزمره مثل نمیدونم غذا خریدن و ... مشکل دارم. یا از همون موقع میخواستم برای هر روزم برنامه ریزی کنم و همه چجی روزم رو مشخص کنم ولی هنوزم که هنوزهه نتونستم. اون موقع هام کسی رو نداشتم زنگ بزنم باهاش و صحبت کنم و الانم تقریبا ندارن. اون موقع هام فکر میکردم که با قطع کردنو  دوری از اینترنت همه چی حل میشه و هنوزم که هوزه هر چی میشه اینستا و تلگرام و اینا رو پاک میکنم. هنوز خیلی چیزها مثل قبله. هنوزم که هنوزه من همون ادم قبلی ام. 26 ساله همینه که بوده. خیلی ساله دارم فکر میکنم که در تلاشم که اینا رو حل کنم ولی مثل اینکه خیلی موفق نبودم. بقیه اش رو ترجیح میدم وبکمم رو روشن کنم و یه فیلمی از خودم بگیرم تا اینکه اینجا بنویسم. تا اینجاش با همه مشکلاتی که داشتم سعی کردم که بهتر بشم بعد از اینم میشم. :)
خدافط شما. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

هماکنون 13 تیر 1403

خب دیه بسه یه اپدیتی تا اینجای سال بدیم.

تا اینجاش خداروشکر بد نبوده ولی میتونست خیلی بهترم باشه که ایشالاه از اینجا به بعدش میشه. از درس و اینا بگم. درس و اینا بد نیست. تا میانترمامون همه چی خوب بود و نمره هامم خوب بود ولی بعدش یکم اوضاع بیریخت شد که به هر حال جمع اش کردم و ترم بدی رو نداشتم با اینکه درسای خیلی سختی داشتم. شنبه ام امتحان زیبای ریسرچ متد دارم که 448 اسلاید انگلیسی هست و 170 صفحه اش میانترم خوندم و فعلا تا اینجاش ریدم چون هیچی از نخوندم و کلا قراره قردا بخونم. ولی همه نمره های طول ترمش رو تقریبا کامل گرفتم و اینم ایشالاه میترکونیم. امتحان اخرمم درس زیبای فرایند تصادفی هست که باز اونو بیشتر خوندم و با اینکه فوق العاده سخته ولی استرس کمتری براش دارم. بعد اینم باید یکی دو تا پروژه پایان ترم بدیم که ایشالاه اونارم بدیم دیگه خلاصیم تا مهر. البته تو تابستونم باید یه 20 تایی مقاله بخونیم و یه ارائه literature review بدیم که خیلی دانشگاه در موردش سخت نمیگیره ولی هست به هر حال دیگه. اگه بتونم توی تابستون موضوع تزم رو پیدا کنم و از الان شروع کنم به انجام دادنش خیلی خوب میشه. برای تابستونم یه دوره گرفتم که هدفم اینه حسابی روی سرفصل هاش مسلط بشم.

دیگه اینکه از تابستون امیدوارم زبان رو پرقدرت شروع کنم و جان جدم ادامه اش بدم خیلی بهتر شدم ولی حسابی نیاز دارم که تقویتش کنم. بعد از وضع سلامتی هم نگم که اوضاع حسابی بیریخته. توی چهل پنجاه روز گذشته حدود ده کیلویی اضافه کردم و ترکوندم خلاصه:))) بزار برم ببینم چند کیلو شدم. نه آقا ده شایعه است:))) یه چیزی حدود شش هفت کیلو زیاد کردم.خلاصه ایشالاه به حق پنج تن وضع سلامتی جسمیمون رو هم بهتر میکنیم. بعد امتحانا یه چندتایی کار دارم که خیلی مربوط به سلامتیم میشه. یکی رفتن دکتر برای موهامه، یکی دندونا، روانشناس برم که بدجور لازم دارم و دیگه اینکه یه آزمایش خون و چکاپ اساسی هم باید برم.

دیگه اینکه همینا خیلی دلم میخواد مسافرت برم تابستون. کلا دلم میخواد هر سه ماهی یه جا برم که ایشالاه میریم.

همینا دیگه ایشالاه بعدا میام بیشتر مینویسم(الکی :))) )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

به یاد بابام

خب سلام.

افتر منی یرز دوباره اومدم یه سری چیز میز اینجا بنویسم. آخرین پستم برای پارساله 24 اسفند و حدود چهار و نیم ماهی گذشته. خیلی اتفاق ها توی این چهار و نیم ماه افتاده که اصلا انتظارش رو نداشتم. متاسفانه بابام فوت شد. همین قدر یهویی. البته خیلی وقت بود مریض بود و درد میکشید. تقریبا همیشه درد میکشید(الان که فکر میکنم اسم این پستم رو میخوام بزارم به یاد بابام). تا هر جایی که من یادمه همیشه یه جاش درد میومد سرش، پاش، معده اش. خلاصه یه جا همیشه درد داشت. فکر کنم توی زندگیش اگه همه قرص های مسکنی که فقط خورده رو جمع بزنیم یه چیزی بیش از ده هزارتا میشه. اگه همه قرص هایی که خورده رو جمع بزنیم به عددای چند برابر این مطمئنم میرسیم. قبلنا فکر کنم اینجا نوشتم، یه بار سابقه خودکشی داشت و من خیلی اتفاقی سر رسیدم و از وسط خون اش بردمش بیمارستان. این دفعه ام فکر کنم قرص خورده بود، خیلی زیاد. نمیدونم شایدم نخورده بود توی این ده روز منو دو بار بغل کرد و گفت نخورده. حدود ده روز حالش بد بود و توی این ده روز من تهران بودم و دو بار اومدم قزوین. هر دو دفعه اش همین اومدم نشستم گریه کردم که چرا اینجوری، قبلش حالش خوب بود و توی اون ده روز یهویی خیلی بد شد. دفعه دوم که اومدم بازم همین اومدم نشستم گریه کردن و داد زدن که چرا اینجوری شدی و داداشم که اومد بردیمش بیمارستان و شبش رو محمدرضا پیشش بود و صبح من رفتم و محمدرضا اومد خونه. حالش خوب نبود و ضربانش خیلی بالا بود سر ظهر بود که دیگه یهویی دیدم ضربانش افتاد میشد مثلا صفر، هفده پنجاه، صفر به پرستار گفتم و سی پی ار کردن و یه بار احیا شد و بعد یکی دو دقیقه دوباره همین شد و این دفعه تلاششون نتیجه نداد و بابام رو از دست دادم.

سر تشییع اصلا نمیتونستم گریه کنم یه چند باری هم تنهایی نشستم گریه کردم. کلا سعی میکنم خیلی بهش فکر نکنم به خاطرات خوب یا بدی که داشتم که حالم بد نشه. وگرنه گریه کردن برام خیلی سخت نیست. 

 توی این یه سالی که تهرانم دیگه عادتم شده بود که ساعتای هفت و هشت شب بابام زنگ میزد که باهم صحبت کنیم. یه وقتایی درس داشتم و یکم صحبت میکردیم میگفتم بابا من برم؟ میگفت دلم میخواد باهات صحبت کنم. یه وقتام یکمی ناراحت میشد که میگفتم چون دلش تنگ میشد برام و کل چیزی که ازم داشت این بود که روزی ده دقیقه باهام صحبت کنه. ولی خب اینجوری بود که من همیشه بودم و سعی میکردم هواشو داشته باشم. غذا درست میکردم. تازگیا براش ماهواره گرفته بودم که با اینکه خودش یه عالمه اصرار کرد براش بگیرم ولی خیلی از اونم نتونست ببینه و نمیدید. 

با اینکه بعضی وقتا با خودم میگفتم که نمیبخشمش ولی بعد این اتفاق بخشیدمش با اینکه خیلی وقتا فرق میذاشت بین من و داداشم بازم بخشیدمش. با اینکه بعضی وقتا وظایف پدری ای که داشت رو درست انجام نداد ولی بازم بابای بدی نبود و بخشیدمش.

شاید بعدنا یکم از خاطراتی که باهاش داشتم چه خوب و چه بد نوشتم صرفا برای اینکه یادم نره.

یه هفت هشت روز پیش مراسم چهلم هم تموم شد و  با اینکه بیست و پنج سال ام بیشتر نیست ولی هم مادر و هم پدرم رو از دست دادم و از دار دنیا فقط یه داداش دارم. همیشه عقیده ام اینه که خدا برام خوب میخواد حالا هر چی که بشه. امیدوارم از اینجا به بعدش اتفاقای خوب بیشتر از اتفاقای بد بیفته و حالم خوب تر باشه. 

همینا تا پست بعدی:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

1402 چی جور بود

خب.سلااااااااااااام:)

آآآآآآآآآآآآآه. 1402 هم داره تموم میشه. خیلی دلم میخواست اون گوشه ای که اهدافم رو نوشتم رو پیدا میکردم و میدیدم که پارسال اولای سال دنبال چی بودم و به چیاش رسیدم و به چیا نرسیدم ولی خب اون گوشهه رو نمیدونم کجا گذاشتم. ولی خب میتونم حدس بزنم که چی بوده اهدافم. احتمالا یکیشون ارشد بوده که نه چون ارشد رو سال 1401 دادیم پس نمیتونه باشه. احتمالا طبق معمول هر سال ولی یکی دو تا هدف سلامتی و اینا گذاشتم که طبق معمول هر سال زاییدم توش 😂😂. یکی دیگه اش این میتونسته باشه که کارشناسی رو تموم کنم و اینا که خب تموم میشده چه هدفیه اخه😂😂 دیگه 
خب رفتم گشتمی چند تا ویدیو از پارسال همین موقع ها یافتم. طیق روال سایر روش های ثبت خاطرات نیز اونجام تاکید داشتم ای بابا چه خوب میشه ادامه بدم این ویدیو گرفتن و خیلی خوبه و فلان و ایتا😂😂 بعد میگفتم که اره 1402 میخوام بترکونیم و نمیدونم پشما همه بریزه و تهش همه اون ویدیو هایی که گرفتم رو یه پست می کنیم، میکنیمش تو چشم ملت و اینا😂😂

ولی کلا سال خوبی بود. اتفاقا بدش کمتر از سالهای پیشش بود خدایی😂😂 و خوباشم خوب بود. ارشد جایی که میخواستم قبول شدم. پایتون یاد گرفتم. یه مسابقه برنامه نویسی رفتم فینالش و 20 تومنم بردم😁😁 دیگه اینجا معدلم بالا 18 شد افزایش حقوق خوردم. تا یه حدی زندگیم سالم تر شد. یه شش ماه تقریبا حساب و کتابام رو ثبت کردم.هی یه 40 روزی باشگاه رفتم حداقل، بازم خداروشکر. اومدم تو یه محیطی که من از بهترین نیستم و باید حسابی تلاش کنم.

سال 1403 رو هم طبق روال همیشگیم بهش خوشبینم:))))))))

یه سری کارا هست که اگه بتونم انجامشون بدم عالیه

اولیش زبانه، امسال خیلی از زبان ضربه خوردم و اگه زبانم خوب بود حسابی میتونست توی عملکردم تاثیر بزاره. باید خیلی بیشتر خودمو و درگیر زبان کنم و اجباریش کنم برای خودم تا یادش بگیرم. یعنی مجبور کنم خودمو که رفرنس های انگلیسی بخونم پادکست های انگلیسی گوش کنم. تو یوتیوب ویدیو های انگلیسی ببینم و کلا خودم رو حسابی درگیر زبان کنم.

یه کار دیگه سلامتیمه طبق روال سال های گذشته:)،یکیش سلامت روحیمه که اگر بتونم از مشاوره دانشگاه استفاده کنم و کمک بگیرم خیلی خوب میشه.

بعدیش موهامه، که باید به این ترسم غلبه کنم و برم دکتر.

بعد چیزایی که هر سال میگم دیگه:)، ورزش کنم هم هوازی هم قدرتی هم انعطاف. تغذیه سالم داشته باشم، غذا از بیرون نخورم، تنقلات کمتر بخورم و همینا که همه دوست دارن انجام بدن دیگه😂😁

دیگه همینا. یه ساعتی طول کشید که اینو بنویسم. بقیه اش بعدا ایشالاه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

چهار پنج سالی گذشته:)

نشستم از اینو ریدر و یکی دو تا وبلاگ سرویس های دیگه چند تا پست های قدیمیم رو پیدا کردم و اینجا گذاشتمشون:))). خوشحالم:))). یه دورم سریع خوندمشون خیلی خیلی اون موفع هام رو دوست دارم.  حسابی حالم بد بوده. از کمال گرایی فوق شدید رنج میبردم و حسابی تنها بودم. خیلی به خودم افتخار میکنم که تونستم دوباره بلند بشم و خیلی زیاد حال خودم رو بهتر کنم. با تمام وجودم به خودم افتخار میکنم که بعد اون همه مشکل و سختی تونستم حداقل از بخش زیادیشون بر بیام و قوی باشم.

همین.

:) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

Just to Update

سلام. اصلا نمی‌فهم چرا نمیام اینجا بنویسم. با اینکه هر دفعه میام و میخونم و حس خوبی میگیرم که اون موقع چه فکرایی میکردم باز تنبلانه و گشادی پیشه میکنم و نمیام بنویسم. عمیقا از ته دلم میخواد که همه پستایی که جاهای دیگم گذاشته بودم و پاک کردم رو می‌تونستم اینجا جمعشون کنم. یا همشون می داشتم ببینم اون موقع ها چی می کردم. واقعیت اینه یادمون میره خیلی چیزا و اکثرا یا چیزای خیلی خوب یاد آدم میمونن یا چیزای خیلی بد. بعد ذوقی هم میشم، حتی وقتایی که ناراحت بودم چه قدر خوب حسم رو گفتم نگا آخه:)) " شبا رو دوست ندارم اکثرا وقتی تاربک میشه حالم خوب نیست.همیشه یه حس تنهایی ای دارم،یه خلا ای که پر نشده،اون جای خالی شبا مثل یه همه‌چیز خوار میاد و همه قشنگی هامو میخوره و تنهام میکنه."

یه بخشی از این هنوز مونده برام، هنوزم دوست دارم روشن باشه دورم و همه جا رو چراغ بونی میکنم.

خب بزار بخونم ببینم دفعه قبلی کجا بودم یه گزارشی بدم که الان کجام. خب مثل اینکه اولای ترم بوده و جوگیر بودم😂. این ترممون دیگه آخراشه یه امتحان دادیم و چهارتا امتحان دیگه مونده و بعد امتحانام باید چهار تا پروژه تحویل و ارائه و این داستانا بدیم و چند روز بعدشم ترم جدید استارت میخوره.

روتین و اینام خیلی بالا پایین داشت یه تایمایی زود پا شدم یه تایمایی دیر، ولی الان چند وقتیه چهار پا میشم، موز و قهوه ام میخورم و تخم مرغم میزارم آب پز شه و یکم که گذشت میرم باشگاه حدودای 4.45 5 اینا یه ساعت و خورده ای باشگاهم و بعدش میام دوش میگیره و تخم مرغ و گوچه ام رو میزنم و غذا و وسیله هام رو آماده می‌کنم و حدودای ساعتای 7.5 اینا کز میکنم میرم دانشگاه و سعی میکنم تحصیل علم کنم تا ساعتای 8.5 اینا بعدم برمیگردم و میوفتم عین خرس ساعتای 22 - 22.5 میخوابم دیگه.

خیلی جالبه الان که پستم رو میخونم میبینم واقعا یه جاهاییش رو رسیدم بهشون، نه کامل ولی رسیدم بهشون:))

تنقلات خوریم کم شده، پولامو همون اول ماه یه بخشیش رو میزنم تو خشتک بورس و بقیه رو هم سعی کردم قسطی چیزی جور کنم که  برام پولی نمونه که بخوام بدم به تنقلات و هله و هوله، از اون طرفم حسابی خوراکی میارم که گشنم شد چیزی داشته باشم بخورم.

برنامه ریزی و اینام بهتر شده، سعی میکنم تو گوگل کلندر بزنم همه چی رو و کمکم میکنه که یه کوچولو منظم شم ولی خیلی حالا حالاها کار دارم تا حسابی منظم شم( این قسمت متاثر شده از کمال گرایی ام هم هست چون بقیه عجیب معتقدا که من به شدت آدم منظمی ام ولی خودم میدونم در تباهی آشکارم😂🥲✌️)

فست و جمعه فساد و اینام زاییده، جمعه هام تقریبا دانشگاهم.😂😂😂

یکم از روابطم هم بگم که در ارتباطیم. خیلی از شیطونی هایی که کردیم پشیمونم با اینکه کیف میداد ولی پشیمونم و قبول دارم اشتباه بود. بعد خب این مدت که دقت کردم واقعا وابستگی خیلی خیلی خیلی شدید به مادرش رو تازه دارم میبینم که چه قدر جدیه، اینکه هیچ دوست صمیمی ای نداره، بیرون زیاد میره ولی همش با مادرش! و خودش تنها جایی نمیره و تقریبا کل زندگیش با مادرشه. یه مدتی هی سعی میکردم که تغییرش بدم، هی فکر میکردم بگم اصرار کنم بیاد تهران، یه حسی که انگار باید نجاتش بدم. یه جایی متوجه این موضوع شدم و چند وقتی ذهنم درگیر بود و فهمیدم که اشتباه میکردم و وظیفه من نیست که بخوام آدما رو تغییر بدم یا کمکشون کنن، بابا شاید اصلانخوان عوض شن شاید همینجوریشون رو خودشون دوست دارن به من چه که بخوام عوضشون کنم:/ والا:/

دیگه فکر کنم تا آخر بهمن 45 روزی بشه که حصوری ندیدیم هم رو و فقط مجازی خیلی کم در ارتباط بودیم و بعد امتحانام باید یه صحبتی باهاش بکنم.

ماشینم میخوام بفروشم به نظرم داشتنش بهم کمکی نمیکنه و میتونم استفاده بهتری ازش ببرم.

خیلی خیلی خیلی دلم خونه تنهاااااایییییییییییییییییی میخواد. یه خونه کوچولو موچولو در حد 50 متری، که تخت خودم داشته باشم، یخچال خودم میز کار خودم همه چی خودم، برا خودم برم خرید غذا بپزم. البته این کارا تو خوابگاهم میکنم تا حدی، زنبیلم برمیدارم میرم خرید و غذاها خوشمزه میپزم ولیکن خونههههههههههه خودمممممممممممممم میخواممممممممممممممممممممممم.

یکمی باید هذف گذاری بهتری داشته باشم و هدفام رو مشخص کنم. ببینم چیا از زندگی میخوام که مستقیم برم سمتشون. همینجوری دلی اینجا میخوام چند تا بنویسم

اولیش اینه که رنک این ترم بشم میتونمم فقط باید حسابی لیزر فوکوس بشم رو درسا و پروژه ها که همشون رو کامل بگیرم یا حداقل نمره اول باشم.

بعد یه مسابقه ای میخوام که اسفند ماه شرکت کنم. برنامه نویسیه و میخوام براش وقت بزارم و ببینم میتونم توش رتبه بیارم و هم یه حالی به خودم داده باشم هم جایزه اش ببرم(تیم اول 60 میلیون تومنه:))))))))))) ).

دیگه تا آخر امسال خیلی دوست دارم به روتینم ادامه بدم و وضع جسمی و روحیم رو بهبود بدم، وزنم بشه حدود 100، کامل این 2 ماه ورزشایی که تعیین کردم و انجام میدم رو ادامه بدم.(طبق روتین)

زبانم رو هم تا آخر سال فقط روزی 20 دقیقه خوندنم رو ادامه بدم و همین برام بسه🥲

چند تا ایده و پروژه مالی-برنامه نویسی هم تو ذهنم دارم و تا یه جایی هم پیششون بردم اونارم کامل کنم دیگه هیچی خر کیفم😂😂😂

همینا رو انجام بدم حسابی ترکوندم و از خودم راضی ام.

همانند سابق نیز تلاش میکنم هر شب بیام یکمی بنویسم اون روزم چه طوری بوده و یه یادداشتی بزارم، ایشالاه که گشادی پیشه نمیکنم.😁✌️

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

هماکنون روتین^________^

21.5 خواب

4.5 بیداری

6.15 تا 7 دوش + سحری

7 - 8 رفتن به دانشگاه تو سرویس میشه آهنگ گوش کرد یا BBC learning english

8 - 18 درس یا کلاس ولی حداکثر تا 9 دیگه باید درس رو شروع کنم

18 - 20.15 زبان

20.15 تا 20.5 آهنگ

20.5 تا 21 برگشت به خوابگاه ولی تو سرویس BBC learing english

21 تا 21.5 شام + خوابیدن


خب نکاتش چیه

اولین نکته اینه انعطاف باید موج بزنه توش:) ربات نیستم دقیقا طبق اینا پیش برم، مهم ترین قسمتاش ورزش، درس و زبانه. اینا رعایت بشه حله. ورزش که برنامه دارم. میتونیم طبق اون بزنیم روزشم میتونه سه روز در هفته یا چهار روز باشه مثلا سه روز با برنامه و وزنه یه روز در میون، سه روز دیگم در حد دویدن و حرکات کششی باشه. یا چهار روزم مثلا دو روز پشت هم با برنامه و وزنه، بعدش یه روز دویدن و حرکات کششی.

جمعه ها روز آزاد، روز فسادهای فی الارض:)، روز تباهی‌های گسترده است😂. خیلی علاقه مندم جمعه هام کاملا برنامه ریزی شده باشه. یعنی کاملا بدونم آخر هفته قراره چه فسادی کنم. مثلا میشه جاهای نزدیک رو مارک کرد. جمعه صبح ماشینو بردارم بزنم به دل جاده برم برا خودم صفا یا حتی دسته جمعی صفا سیتی کنیم.

خلاصه جمعه ها روز تفریحه.

بعد آها میخوام فست بگیرم در حد 14 ساعت. یعنی بعد باشگاه تا 7 یه وعده اصلی و سنگین بخورم بعد دیگه تا 9 شب که برمیگردم فقط آب، برگشتمم در حد میوه و سبزیجات و اینا. البته باید انعطاف موج میزنه دیگه. ولی سعی ام میکنم.

رفت و برگشت ها حدودا یه ساعت تو راهم. نصفشم بتونم زنده کنم و BBC learning english کار کنم، بردم.

تایم درس هم یعنی از 8 تا 18 هم دو حالت داره یکیش اینه که کلاس دارم، مثلا سه شنبه ها فیکس کامل پره و تهش بشه یه ساعت ازش کشید بیرون که نشدم اوکیه. شنبه و یکشنبه هم در حد دو ساعت تهش میمونه. دوشنبه و چهارشنبه کامل خالی ام که روزای اصلیمه. پنج شنبه هم اگه بخوام برگردم که تا 6 خالیه بعدش نه دیگه.

چون زمانم خیلی محدوده، خیلی مهمه که برنامه ریزی خوبی براش داشته باشم. چون توی بهترین حالت حدودا 30 ساعت تایم درسه که قطعا همش مفید نیست و از این کمتره. سر همین خیلی مهمه که از این 30 ساعت چی جوری بیشترین استفاده رو کنم. یه سری الویت و روتین باید بزارم که پرتیش کم بشه.

مورد بعدی اینه که تایم کلاسا و زیاده، حدود 19 ساعت( خیر سرمون دانشجوی ارشدیم😂🥲) این تایمه هم تایم مهمیه. یعنی چی مثلا سر TA CF مطالبی که اون میگه شاید خیلی به درد من نمیخوره ولی میتونم مثلا خودمو باهاش درگیر کنم و چند تا سرچ مفید زده باشم که یه بخشیش رو زنده کرده باشم. سر کلاسام حسابی باید حواس جمع بریم که تایمی که هستیم تا جایی که میشه بیشتری برداشت رو کرد.

آها مورد بعدی اینه که حجم خوردن تنقلات و غذای بیرونم رو باید تا جایی که میشه کم کنم و چیزای سالم تر بخورم، چون هم پولم سیو میشه هم سالم ترم.

موهامم باید صفا بدم خیلی اوضاعشون خرابه.

دیگه همینا بریم امروز هر چی تکلیف مکلیف داریم بفرستیم خلاص شیم.✌️


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

باشد که روتینی پیشه کنم!

هم اکنون ساعت 18:50 دقیقه است و توی سالن مطالعه طبقه شش دانشگاه سکنا گزیدم. از چهار صبحه بیدارم چیرا یهویی شیوطنیم گل کرد😁 دیگه بعدشم یه دوشی گرفتم و نشستم یکم کد زدم. بعدم 07:30 اومدم دانشگاه از صبحم یکم کارای دانشگاه رو انجام دادم. یکمم کد زدم و زبان خوندم. البته یه عالمه آت و آشغال هم خوردم:/ بعد از این برم حساب کتابام رو بزنم که کامل بهم ریخته و یه هفته هستش که نزدم.

یه روتین خوبی به زندگی دادم ولی هنوز خیلی کار داره. یه مقدار نسبت به سلامتی خودم بی‌تفاوتم. هله هوله زیاد میخورم و فعالیت ندارم صبح با سرویس میام دانشگاه و شب با سرویس برمیگردم. باشگاهم اصلا پیگیر نیستم. نسبت به اندک دفعاتیکه روتین رو حفظ کردم کامل، یعنی صبح پاشدم رفتم باشگاه و بعدش صبحونه و دوش و دانشگاه تا هشت و نیم و بعدم نه خوابگاه و نه و نیم ده خوابیدن.

ایده آلم اینجوریه: 10 شب بخوابم. حدودای 4.5 پاشم حتی میشه 4.45 هم پاشم چون قبل باشگاه خیلی کار خاصی ندارم. یه دستشویی برم و حاضر شم برم. اینجا یکم اهمال کاری میکنم یعنی پا میشم میرم رو مبل میشینم، نمیدونم میرم توی اینستا می‌چرخم و از این کارا. بعد جالبیش این هر چی بیشتر الکی تو اینستا بچرخم اراده ام برای رفتن به باشگاه کمتر میشه.

خب باشگاه رو برم، حدود یک ساعت و نیم طول میکشه که اگه پنج برم شش و نیم تموم میشه بعدش بیام بالا و دوش بگیرم و صبحونه بخورم و آماده شم که برم دانشگاه.

یه حرکت دیگه که در جهت سلامت محوری زد اینه که من مثلا صبح همون حدودای شش و نیم تا هفت صبح یه صبحونه تپل بزنم و بعدش تا مثلا شش و هفت شب دیگه هیچی نخورم و اون موقع ناهارم رو بزنم و وقتی هم برگشتم خوابگاه دیگه فقط میوه اینا بخورم و کلا هم خیلی تایمی نیست برای غذا خوردن وقتی بر میگردم.

خب 7.5 برم دانشگاه حدودای 8 میرسم. شنبه و یکشنبه و سه شنبه کلاس دارم که سه شنبه از 8 تا خود 6 عصر یه تیکه در حد نیم ساعت نیم ساعت بین اشون فاصله کلاسم که عملا کاری نمیتونم بکنم. بقیه روزم کلاس نداشته باشم تقریبا روند همینه. دیگه ساعتای 8 اینام جمع میکنم که سرویس 8.5 میاد که برگردم.

یه چندتایی نکته هست. یکیش اگه بتونم یه برنامه ریزی عالی بکنم که کی قراره چی کنم خیلی عالی میشه. یکی دیگه اش اینه باید اساسی بخونم و زمانی که میزارم تمام تمرکزم روی درس باشه که حداکثر بره جلو.

یه موضوع مهم دیه ام اینه که باید هر روز زبان بخونم ترجیح خودم اینه مثلا از ساعت 6 یا 6.5 به بعد زبان چون حسابی واجبه و حسابی از این جهت عقبم . باید خودمو بکشم بالا.

همینا. فعلا.

روزای خفن و قشنگ تر از الان منتظرمه😎



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

When everything trying to bring you down find one reason to keep going up

خب پارت 2 :))

با دختر دایی ام خیلی صحبت کردم و تک تک حرفاش به مثابه تکه پازلی مینشست توی ذهنم. یه جورایی نوستراداموس طوری از قبل و بعد یه جوری نکته میگفت که فهمیدم روانشناس خیلی خفنیه و این همه درس خونده واقعا بلد کاره:))

کلیت صحبت ش این بود که فقط مشاهده کنم. یعنی دنبال حل مشکل ، دنبال کمک کردن، دنبال توضیح دادن، دنبال هیچ چیز دیگه ای نباشم و فقط ببینم رفتارها رو و یا ببینم میتونم کنار بیام و یا اینکه با دیدن مشکلات و این ها از بخش احساسات داستان کم کنم.

راستی من باب توضیحات دفعه قبلی خیلی نتونستم اون کارها رو بکنم چون خیلی بحث رو کشوندن سر بحث های ساده مثل اسم و رفتار دختر دایی ام و با صحبت های دختر دایی ام خیلی گوگولی جفتش رو پذیرفتم و دیگه تلاشم و تمرکزم رو میخوام بزارم روی درس و دانشگاه و و ذهنم رو درگیر این بازی ها و صحبت های مسخره نکنم.

خلاصه مطلب پلن اینه ارتباطاتم رو کم کنم، درگیر بحث نشم، تمرکز و تلاشم صد در صدی روی درس باشه و این وسط فقط نگاه میکنم رفتار هارو و سعی میکنم از احساساتم کم کنم.

ادامه میدم، البته زندگی خودمو و پلن اینه داغان کنیم این دو سال رو و حسابی بترکونیم و  بهترینا رو برای خودم رقم بزنم.

یه چند باری یه سری مطالب وبلاگ قدیمیم رو یه تعدادیش رو دسترسی داشتم بهش و میخوندم و حسابی برام جذاب بود تغییراتی که کردم و خوندنش و حس کردن گذر زمان حس خوبی برام داشت. دوست دارم اینجارم فارغ از نتیجه بنویسم که بعدنا برگردم و ببینم چه بودم و چه کردم.

همینا فعلا:)))))) 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...

i need to talk, plan and try

از دیروز یه سری اتفاق افتاد که نیاز داشتم بیام جایی صحبت کنم بدون شناخته شدن و راحت حرف بزنم با خودم که ببینم چند چندم.

خب ماجرا رو یکم باز کنیم. بخش اولش اینه که فائزه رفته اونجا و شاید برای جلسه اول یکمی سختگیری کرده و از توانایی های روانشناسی اش استفاده کرده و متوجه شده که مادره رفتاری کنترل گرایانه داره و به خاطر ارتباطی که باهم داریم و صمیمیت ای که هست یکمم بهشون سخت گرفته. ولی حرفاش کاملا درسته و نکاتی که گفت نکات ارزشمندی بود. باید بهشون توجه کنم.

از اون طرف شاید رفتارش یکمی تند بوده و باعث شده اونا ناراحت بشند.

اما رفتار های اشتباه اونا چی بوده، اول تاکیدشون بر کلمه خانوم قطعا اشتباه بوده. دوم رفتار میخ کوبیدنانه ای که داشتن و کلا از اول هم قصدشون همین بوده و موارد مشابهی هم داشتن که قبلا دنبال همین میخ کوبیدن و گربه رو دم حجله کشتن بودن.

خیلی کلی بخوام به قضیه نگاه کنم حق با فائزه است و رفتار کنترل گرایانه ای که میگه رو قبلا هم خودم دیدم و تحت فشار گذاشتنی که ازش حرف میزد. اینکه منو هر جایی میبرن و حالت رسمی بهش میدن و تموم شده میدونن قضیه رو از نمونه هاش هست و غذا و خوراکی و این ها رو هم با توجه به ضعف شکمویی من میشه تا حدی ابزار دونست.

مورد بعدی که هست این احساساتی هست که شکل گرفته و علاقه ای که وجود داره و هم برای من سخته هم برای اون و خب کلا میخوام ادامه بدم ولی یه سری نکات رو باید رعایت کنم.

1- دیگه از رفتن به خونشون و شیطونی و کلا هر کار دیگه ای که حالت رسمی بده به رابطه تا جای ممکن پرهیز کنم یعنی دیگه نباید به هیچ عنوان توی جمع های فامیلی شون شرکت کنم تا جنبه رسمی پیدا نکنه.

2- دیگه نباید غذا و هر چیز دیگه رو تا جای ممکن بگیرم

3- یکمی باید حواسم به بچه فنچ باشه هم باید ارتباطم رو به نوعی باهاش کم کنم و هم باید هدفمند تر باشم. این به دو دلیله کلا مشکل بچه فنچ تا حدی نیست و مادرشه دیگه پس اول باید رابطه احساساتش کم بشه که اگه فرضا به نتیجه نرسید آسیب احساسی که هر جفتمون میخوریم کم باشه مثل دیشب که با اینکه خیلی خسته بودم ولی اینقدر فکرم درگیر بود که اصلا نمیتونستم بخوابم. پس باید هم رابطه رو از نظر احساسی کاهش بدیم و هم اینکه هدفمند باشه مثلا به چالش بکشمش و هی ترغیبش کنم بیاد تهران ارشد بخونه و توی شرایط سخت قراره بگیره و از کنترل مادرش خارج بشه و از منطقه امن اش بیاد بیرون.

4 - باید مادرش رو به چالش بکشم مثلا با بحث های حقوق ازدواج و مهریه و مکان زندگی و مهاجرت و اینها به چالش بکشمش که ببینم میتونم از پس رفتار کنترل گرایانه اش بر بیام یا نه

5- حتما باید بربم مشاوره که ببینم خود فاطمه اامممممم البته فکر که میکنم مشاوره کمکی نمیکنه و فائزه تا حدی تشخیص درستی داشت و خب رفتارش کاملا وابسته به مادرش هست و از طرفی رفتار کنترل گرایانه هم بدش نمیاد که داشته باشه. به نظرم همون بخش به چالش کشیدنش خیلی بهتره و مهم تر از همه اینه که بخونه و ارشد بیاد تهران تا هم رفتارهای اداپته بشه و با شرایط سخت هم آشنا بشه و هم رفتار کنترل گرایانه مادرش شکسته بشه که نمیزاره و حتی برادرش رو هم نزاشته که بره تهران درس بخونه پس این داستان خیلی مهمه و باید غیر مستقیم باشه که متوجه نشه ولی اهمیت اش خیلی زیاده و یه ازمون مهم هم هست

از طرفی از همین طریق میتونم متوجه بشم که رفتار مادرش در صورتی که بخوایم تهران زندگی کنیم و یا مهاجرت کنیم هم متوجه بشم و حتی مستقیم هم از مادرش سوال بپرسم و به چالش بکشمش.

6- یه چیز دیگه هم همون نشون دادن اقتدار است که میتونم سر چیزای معمولی که سر حرف خودم بمونم تا چیزا و بحثای مهم تر نشونش بدم مثل خرید نشان که سریع از اون سقف بودجه ای که گفتم زدن بالاتر و خود فاطمه ام همون رفتار رو داشت و میخواست اخرش حرف خودش بشه.

7- یه چیز مهم دیگم اینه که در این باید باید رابطه احساسی رو کم کنم و یه بازه ای مثلا تا عید در نظر بگیرم و تا اون موقع بررسی کنم که ببینم رابطه اوکی هست یا نه و به یه نتیجه ای برسونمش که میخوام ادامه پیدا کنه یا تمومش کنیم. چون به شدت ذهن رو درگیر میکنه و قطعا از کار و زندگی میوفتم.

8- با فائزه باید بیشتر صحبت کنم و از نظراتش کمک بگیرم.

9 - و خب عجولم نباشم و همون جوری که همیشه گفتم همه تلاشم رو بکنم که اتفاقای خوب بیوفته به حرمت احساسات قشنگی که جفتمون داریم و تهش خیالم راحت باشه تلاش کردم و نشد.

10- هر چی خدا بخواد خیره و میدونم که هیچ موقع چیز بدی برام نمیخواد و با اینکه همیشه بنده خوبی نبودم ولی همیشه هوامو داشته و تهش خوب برام خواسته اینجام میدونم که خوبم رو میخواد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
mohammad ...